Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers کیان...یک مرد کوچک

کیان...یک مرد کوچک

نمیدونم فرداها که بیاد این اعترافات میشه چوب تو سرم یا میشه یه بهونه برای پسر با معرفتم؟اما من درد دل میکنم..با خودت عزیزم..با تو که اومدی و شدی دنیای من!

عزیزکم!وروجکم..امشب خیلی خسته بودی....از 5 بیدار بودی تاااا 11...تو ماشین که از خونه مامان ناهید میومدیم بی تاب خوابیدن بودی..اما وقتی رسیدیم باز بازی در اوردی....رو پام میخوابیدی چشماتم بسته میشد اما باز بلند میشدی و میخواستی بری...آخر گذاشتم بری...اما هر جای نرمی گیر میاوردی سرت و میذاشتی چشمات و میبستی و باز پا میشدی میرفتی....بهت قطره دل درد دادم خوردی اما باز همون طور بود...باز خوابوندمت رو پام....اما باز همون کارهارو میکردی...با عصبانیت گذاشتمت زمین اما چون خودت و کشیده بودی عقب سرت خورد به زمین و شروع کردی گریه کردن...محکم نخورد..اما خواب زیاد باعث شده بود هی بهونه بگیری!

چند ثانیه محلت ذاشتم اما دلم نیومد بغلت کردم..بوسیدمت...اروم شدی...گذاشتمت رو پام اما باز......

باز عبانی شدم...دعوات کردم....پا کوبیدی...پاهات و با حرص گرفتم اما جیغ زدی...ولشون کردم باز پا کوبیدی...بلندت کردم تو بغلم گرفتمت....چشمات بسته بود...خود و میکشیدی عقب یعنی بزارمت رو بالشت ...میزاشتمت اما باز پا میکوبیدی...پاهات و گرفتم تو دستم و کمی مالوندم و گفتم:عزیزکم...میخوای پاهات و برات بمالم؟؟؟؟اما تو خواب بودی....

پاهات درد میکرد نازنینم؟؟؟؟

الهی بمیرم برات که نمیفهمیدم چته....الهی من قربون اون  پاهای کوچولوت برم...که به محض اینکه چشمات و باز میکنی میزاریشون زمین و تا خواب بعدی ازشون کار میکشی...الهی من فدای پاهات برم که وقتی تو دلم بودی اگر یک ساعت ضربه اش و حس نمیکردم مثل مرغ پرمنده میشدم....اما حالا وقتی باهاشون بهم ضربه میزنی اذیت میشم....

عزیزم اخه بزرگ شدی...دیگه ضربه هات ضربه یه پسرک کوچولو و فندق نیست....فندق من...داری مرد میشی.....

از این به بعد پاهات و برات میمالم...تا خستگی از اون زانوهای کم جونت بیرون بره...تا بتونی باهاشون بدویی...توب بازی کنی...

من و ببخش پسرم...باور کن گاهی احساس میکنم اینقدر کارای جدید میکنی که معنی بعضیهاش و نمیفهمم...

دوستت دارم نازنینم..یه دنیاااااا!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

2-3 هفته پیش بالاخره این مامان تنبل من و برداشت برد پارک....بابای تنبلم نیومد باهامون...با دایی محمد 2 تایی نشستن تو خونه...گفتن میخوایم فوتبال ببینیم...مامانم و خاله فاطمه من و بردن...اول کمی سرسره سوار شدیم

چقدر از این بالا ئنیا قشنگه.....اولاش میترسیدم..اما بعد بهتر شد...اما فقط بهتر شد....

بعد رفتیم تاب...خیییلیی شلوغ بود...مامان سمیرا از 2 تا دخملی که نوبتشون بود خواست من یکی 2 تا تاب بخخورم..فکر میکرد میترسم و گریه میکنم و مجبور زودی در یارتم..اما بنده خوب ابروش و خریدم

ای روزگار....

به هر حال مامان چون نوبت اونهارو گرفته بود زور برم داشت..اما خیلی حال داد خدایی....چند روز بعد رفتیم  خونه بابا حسن اینها...تو حیاطشون تاب دارن...تون و دوست نداشتم..آخه ایمنی فریی بود...ادم امنیت جانی نداشت خب...عوض یاد گرفتم بگم..تاااااااا    تا   /  تااااااااااااا    تا(تاب تاب عباسی)

همین چند روز پیشم باز با مامان و مامانی رفتیم یه پارک خیلی خلوت...تاب نداشت اما تا دلتون بخواد سرسره داشت..کلی حال کردم....مامانی من و میذاشت بالای سرسره پایین سرسره ضرب میگرفت...من نانای میکردم در اثر تکون خوردن سر میخوردم و میومدم پایین...مامانم اینقدر ذوق کرد یادش رفت 4 تا عکس بندازه...آخرم چون شلوار لی پام بود و سرسره ها پلاستیکی در اثر اصطکاک الکتریسیته ایجاد شده بود موهام رفته بود رو هوا

 

نخندیدعصبانی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

چرا هیچکس یه اس به من نمیزنه که این پست رمز دار نیست؟؟

من پست و رمزدار فرستادم..اما نمیدونم چرا اینطوری شده بود/...خدا نه کسی عکسهام و بر نداشته باشه...منظروم مشاها نیستید..غریبه هارو میگم....تورو خدا باز از این سوتیا دادم بهم یاد اوری کنید...بوس

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

من پسر باهوشیم...هر کاری هر کس بکنه زود یاد میگیرم..فقط دوست ندارم حرف بزن...چرا اینقدر بهم میگید تنبل؟؟؟مگه حرف  زدن زوریه؟؟میگن آدم عاقل کم حرف میزنه.....من میخوام نشون بدم عاقلم....فقط برای اینکه بدونید بلدم حرف بزنم..امروز وقتی تیارا گفت آب و من دیدم مامانش بهش آب داد من هم یاد گرفتم و گفتم آب!

شب هم وقتی ببا لیوانش و پر آب کرد و گذاشت بالا سرش..هی لیوان و نشون دادم..بابا میدونست لیوان و میخواما...اما خودش و زده بود به اون کوچه هه!!!

این شد مجبور شدم هنر نمایی کنم و بگم..آب!

اینجا بود که باز مامانم و بابام مثل آب نشنیده ها داد زدن...میگه آب...میگه آب!

حالا من گفتم آب چرا لیوان و ندادید؟؟؟قهر

مامان-چون شب بود عزیز دل...میخواستی بشینی دست کنی توش اب بازی کنی...خیس میشدی سرما میخوردی....نمیشه که شما هر کاری دوست داری بکنی قشنگم.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

من امروز برای اولین بار قدم برداشتم...نه اینکه کسی دستم و بگیره هااا....خودم از پیش مامانی میرفتم پیش خاله....خودم که ذوق میکردم هیچی...همه ذوق میکردن....اگر شماها بخواید هر کس راه میره براش ذوق کنید که دور از جون تو خیابون باید ذوق مرگ بشید...خودتون این همه راه رفتید من اینقدر ذوق کردم؟؟؟منم آدمم...راه میرم دیگه!!!

هنوز عکسی از این رویداد مهم در دسترس نیست...به زودی خبر گزاری مامان سمیرا این لحظه رو شکار میکنه!!!

در ضمن...مامان خانوم اون عنوان پست و عوض کن...تاتی مال نینیهاس...من راه میرم!!!!قهر.....چشمکبغلماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

روزی که وبلاگ کیان و ساختم..فکر کردم میتونم لحظه به لحظه اش و ثبت کنم...اما زهی خیال باطل....وقای بچه ها بزرگ میشن...اینقدر مشغول میشی که یه وقتها یادت میره وبلاگی هم هست...یا اینقدر تند تند پیشرفت میکنن که یادت میره چه کاری و کی انجام داده!!!پسر من جمعه با باباش تنها رفت حموم....نه وقت عکس گرفتن داشتم..نه نوشتن...

پسر من یاد گرفته پیچهای شیر گاز و در میاره...اما نه وقت نوشتن داشتم نه عکس گرفتن...پسر من فوت کردن یاد گرفته...همین امروز.....پسر من یه بازی جدید یاد گرفته...همین امروز...وقتی من خوابیدم دستش و میگیره به زانوهام بلند میشه..دستش و ول میکنه میپره تو بغلم!

پسر من لوازمش و جمع میکنه و میریزه تو سبدش....گاهی کنترل و مبایل و هر چیز دیگه ای هم وسط باشه جمع میکنه....پسر من سعی میکنه مکعبهاش و رو هم بچینه و وقتی نمیتونه سر من جیغ میزنه و دستم و میره طرف مکعبها یعنی تو اینکار و بکن!

پسر من وقت اومدن باباش که میشه در و نشون میده و وقتی میگم بابا کو؟میگه د د !

پسر من تلاش میکنه با قاشق غذا بخوره...و عاشق غذا خوردن با اون انگشتهای کوچولوشه!

پسر من بستنی چوبی و میگیره دستش و خودش مستقل میخوره!

پسر من دوست داره با لیوان اب بخوره

پسر من داره بزرگ میشه....تند تند!!!!و من دارم عشق میکنم با هر ثانیه اش!

پسر من تو فصل بهار اومد تا زندگی من تو بهار بمونه و همیشه بهاری باشه.....

پسر بهاری من...عاشقتم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس